آه از آن ساعت که از تیغ جفا
شد دو دستش در صف میدان جدا
مشک با دندان گرفت آن نامدار
تا رساند آب بر اطفال زار


ناگهان از تیر قوم بدشعار
مشک شد دارای چشمی اشکبار
آنقدر بر حال او افشاند اشک
که نماندی اشک اندر چشم مشک
دیدچون بیدستی اش خصم عنود
دست بگشود و زدش بر سر عمود
از سمند افتاد بر خاک هلاک
زد ندای یا خدا ادرک اخاک


نظرات شما عزیزان: